نمایش پاسخ سوالات

 پاسخ به سئوالات دانش آموزی (7)

سئوالات قرآنی3

 

 

 

 

چرا بيشتر آيات قرآن در مورد قيامت و جهنم صحبت کرده است؟

 

گفته شده که ثلث آيات قرآن پيرامون مسئله معاد وامور مربوط به ان است ,واين بدليل آثاري است که معاد در زندگي انسانها دارد؛ زيرا بدون قيامت ,وبهشت وجهنم,زندگي پوچ وبي مفهوم است وسر گرداني در اين عالم را در پي دارد,زيرا اگر آينده اي در کار نباشد ,تحمل سختي هاي دنيا بي مفهوم است.کيست که اين رنجهاي دنيا را تحمل کند وچه توجيهي دارد,اگر حساب وکتابي در کار نباشد,هرج ومرج جهان را فرا مي گيرد,زيرا قانون زماني رعايت مي شود که مراعات وعدم مراعات آن تبعاتي داشته باشد,اگر محاسبه اي در کار نباشد,دليلي بر رعايت قانون وجود ندارد.تأکيد بر قيامت وبهشت وجهنم بدليل گوشزد کردن آينده وحساب وکتاب انسانها در آخرت است که سبب مي شود انسان از غفلت بيرون بيايد وقدمهاي خود را حساب شده بر دارد زيرا هر اقدامي تبعات خاص خود را دارد و دامنگير انسان مي شود ورهائي از ان ممکن نيست.

اگر ترس از جهنم نباشد,طغيان وسر کشي ,جهان را فرا مي گيرد وقانون شکني رسمي مي شود.در هر صورت دو اصل مهم ,خداشناسي وباور داشت معاد,بدليل آثاري که در زندگي انسانها دارند همواره مورد تأکيد قرآن مجيد قرار داشته وبا تعبير يؤمنون بالله واليوم الاخر؛از آنها ياد شده است.دقت در ويژگيهاي انسان وجاودانه بودن آن ,و پيچيدگيهائي که در انسان بکار رفته, فلسفه اين تأکيدات را روشنتر مي سازد.آيا انسان با اين ويژگيهاي محير العقول,خلق شده تا چند روزي در اين دنيا بخورد وبخوابد ورنج بکشد وبعداً نابود وهيچ وپوچ شود؟ بديهي است که هيچ عاقلي اين را نمي پذيرد.بنابر اين  مي بايست قيامت ومحاسبه اي در کار باشدوتأکيد بيشتر بر جهنم بدليل آنست که تا ترس از مجازات نباشد مجرمان هراسي نخواهند داشت,ضمن اينکه توجه به بهشت ونعمتهاي آن هم کمتر نيست.ادامه توضيحات را ملاحظه نمائيد.

قرآن مي گويد ممكن نيست خدا، خدا باشد ولي معادي نباشد، يعني اگر معاد نباشد خلقت عبث است. اين خودش يك استدلال است. قرآن خواسته روي اين مطلب استدلال كند: «اَفَحَبِسْتُمْ اَنًما خَلَقناكُم عَبَثاً وَ اَنًكُمْ اِلَينا لا تُرْجَعونَ». (مؤمنون/115) قرآن در واقع اين طور مي گويد: يا بايد بگوييد خدايي نيست، پس خلقت و آفرينش عبث، باطل و بيهوده است، دنبال حكمت در خلقت نبايد رفت و مانعي نخواهد داشت كه خلقت بر عبث و بيهوده باشد، و يا اگر خدايي هست كه جهان را آفريده است معادي هم بايد باشد، معاد متمم خلقت است، مكمل جزئي از خلقت است كه با نبودن آن، خلقت ناقص، عبث و بيهوده است.يك سلسله استدلالهاي ديگر هم در قرآن هست كه همان نظام موجود و مشهود را دليل بر قيامت قرار مي دهد. در اول سوره حج و مؤمنون هست كه ايها الناس! اگر در بعث و در قيامت شك و ريب داريد، پس ببينيد خلقت خودتان را، بعد خلقت خود ما را مي گويد كه شما را از نطفه آفريديم، نطفه را از خاك آفريديم، بعد نطفه را به علقه و علقه را به مضغه تبديل كرديم، بعد براي مضغه استخوان قرار داديم، بعد گوشت پوشانديم، بعد شما را به صورت طفل در آورديم، «ثُم انكم بعد ذلك لَمِيّتون، ثُم اِنّكم يومَ القِيامَه تُبعَثونَ»  (مؤمنون/15 و 16) همچنين  مانند همين راهي را كه تا حالا آمده ايد ادامه مي دهيد تا منتهي مي شود به قيامت.

 مجموعه آثار شهيد مطهري ج4 - معاد،شهيد مطهري به نقل از سايت تبيان

چون اگر جهنّم نباشد عدّه‏اي كه از ترس آن دست از گناه بر مي‏دارند، به انحراف مي‏افتند و با هيچ صراطي مستقيم نمي‏شوند. لذا بهشتي‏ها با ديدن آن حتماً حق‏شناسي خواهند كرد و خطاب به آن خواهند گفت: چه بسا اگر تو نبودي ما دست به تباهي مي‏زديم، چه بسا اگر بتوانند در و ديوار آن را مي‏بوسند. چنانكه كساني كه از ترس زندان دست به گناه نمي‏زنند اگر آن را ببينند بايد گرامي‏اش بدارند. چون اگر چه زندان در مقايسه با دبيرستان و ساير مراكز علمي جاي بسيار بدي است ليكن در محاسبه كلّ كشور چيز بسيار خوبي است. پس همچنان كه كشور بدون زندان نبايد باشد ـ چون همه مردم پارسا نيستند ـ جهان هم بدون جهنّم نبايد باشد؛ چون همه پرهيزگار نيستند. عارف با جهان‏بيني خاص خود جهنّم را به عنوان جمال مي‏نگرد. در سوره مباركه «الرحمن» آماري از نعمت‏هاي خداي متعال تنظيم شده است و در حقيقت سراسر اين سوره براي شمارش و بيان نعمتهاي اوست. خداي سبحان در اين سوره همة اين نعمت‏ها را به خود نسبت مي‏دهد و مي‏فرمايد: ما اينها را فرستاديم اصل سوره با «الرحمن» شروع مي‏شود نه با ألقهّار و امثال آن، اين بدان معناست كه تا پايان سوره هر چه هست ناشي از رحمانيت خداوند متعال است. اولين رحمت خدا تعليم قرآن است و خودش معلّم آن: «ألرَحمن * عَلّم القران * خَلق الإنسان * عَلّمه البيان»الرحمن/1-4 چينش و توالي اين كلمات بدين معناست كه اگر كسي قرآن را فرا گرفت انسان مي‏شود، اگر انسان شد سخن او بيان است. در مقابلْ اگر قرآن را ياد نگرفت، انسان نيست و اگر انسان نبود گفتار او مبهم است (مانند بهيمه) نه مبيِّن و بيان. افزون بر اين كه هم قبل از ذكر «الإنسان» «عَلّمَ» آمده است و هم بعد از آن. يعني اين موجود زنده، زماني انسان است كه محفوف و پوشيده به علم باشد و گفتار او زماني بيان است كه با تعليم الهي همراه باشد وگرنه همچون كلام بهايم مبهم خواهد بود. ترجيع بند اين سوره، آيه «فبأيّ ءالاء ربّكما تُكذّبان» (همان، آيات متعدد) است. يعني اينها نعمت‏هاي خداست، كدام يك از اين نعمت‏ها را تكذيب مي‏كنيد؟ آن‏گاه كه نعمت‏هاي آسماني و زميني را مي‏شمارد: «والسماء رَفعها ووَضع الميزان ... و الأرض وضعها للأنام ...» (همان، آيات 7 و 10) ، مي‏فرمايد: «فبأيّ ءالاء ربّكما تكذّبان» و وقتي كه از بهشت و ‏نعمت‏ها و ميوه‏هاي آن سخن مي‏گويد: «ولِمَن خاف مَقام رَبّه جنّتان ...» همان/46) باز هم مي‏فرمايد: «فَبأي ءالاء ربّكما تُكذّبان» نيز وقتي از جهنّم و فلز گداخته‏اش سخن به ميان مي‏آورد: «يُرسل عَليكما شُواظ مِن نار و نحاسُ فَلا تنتصران» همان/35) ، باز هم مي‏فرمايد: «فَبأيّ ءالاء رَبّكما تُكذّبان». پيام اين آيات اين است كه وقتي مس گداخته بر سر شما ريخته مي‏شود، چقدر خوب است؛ اين نعمت چقدر عالي است! اين‏گونه سخن گفتن قرآن تأييد مي‏كند كه جهنم گرچه نسبت به تبهكار رنج‏آور است ليكن در نظام كلّي عالم لازم و از مصاديق رحمت رحمانيّه پروردگار به شمار مي‏آيد.

منبع: قرآن پژوه، به نقل از آية الله جوادي آملي، حماسه و عرفان به نقل از سايت تبيان

 

 

 

 

 پاسخ به سئوالات دانش آموزی (6)

سئوالات قرآنی 2

  چرا طرز نماز خواندن در قرآن نیامده ؟

 

 

چرا طرز نماز خواندن در قرآن نیامده ؟

 

مسائلی که به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وحی شده است، بر دو گونه است:

بخشی از آن ها عبارت است از آیات «قرآن» که به پیامبر وحی شده است. و بخش دیگر، احکام و تعلیماتی است که جدا از قرآن و به عنوان شرح و بیان قرآن به پیامبر صلی الله علیه وآله وحی گردیده است و لازم نیست تمامی احکامی را که پیامبر صلی الله علیه وآله بیان می کند، همه به عنوان «قرآن» باشد.

از این رو، خداوند متعال در قرآن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را مبیِّن و روشنگر قرآن شناسانده و میفرماید:

«و انزلنا الیك الذكر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفكرون» (نحل، آیه44).

«و بر تو قرآن را نازل كردیم تا بر امت آنچه فرستاده شده بیان كنى باشد كه عقل و فكر به كار گیرند»

بنابراین، قرآن و وجود رسول الله صلی الله علیه وآله مکمّل یکدیگرند؛ چه اینکه با نبود هر یک امر تبلیغ و رسالت کامل نمیشود و یکی از حکمت های وجود ائمه علیهم السلام بعد از رسول اکرم صلوات الله علیه و آله نیز همین امر است.

توضیح: (در 5 نکته و یک نتیجه گیری)

نکته 1):

قرآن كریم خود مى فرماید: هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَكِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ

(جمعه، آیه 2).

و کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها می‌خواند و آنها را تزکیه می‌کند و به آنان کتاب (قرآن) و حکمت می‌آموزد هر چند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!

این آیه مى گوید یكى از وظایف و مسؤولیت هاى پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله تعلیم كتاب و حكمت است معلوم مى شود كه قرآن نیاز به تعلیم دارد و این طور نیست كه هر كسى بتواند قرآن را بفهمد و مطالب و احكام آن را درك كند.

قرآن مى فرماید: وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ (حشر، آیه 7).

آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید؛ و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است!

بنابراین خود قرآن به ما دستور مى دهد كه از اوامر و دستورات پیامبر باید اطاعت كنیم.

نکته 2):

و پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله خود فرمود: «صلوا كما رأیتمونى اصلى»

«نماز بخوانید همان طور كه مى بینید من نماز مى خوانم» (بحار، ج 82، ص 279، چاپ بیروت).

و همچنین فرمود: « انى تارك فیكم الثقلین كتاب اللّه و عترتى اهل بیتى لن تضلوا ان تمسكتم بها»

من در بین شما دو چیز گرانبها قرار مى دهم كتاب خدا و عترتم اهل بیتم كه اگر تمسك به این دو كنید هیچ گاه گمراه نمى شوید» (بحار، ج 23، ص 147).

و فرمود: «انا مدینه العلم و على بابها» «كه من شهر علمم، على در آن است» (بحار، ج 40، ص 210، ب 94، ح 4).

بنابراین ما باید احكام دین و علوم و دانش هاى دینى و علوم نبوى را از طریق اهل بیت علیهم السلام دریافت نماییم.

نکته 3):

قرآن به ما دستور داده است: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا (نساء، آیه 59)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] را! و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) برای شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.

بنابراین خود قرآن به ما دستور اطاعت از پیامبر و اولى الامر (كه مصداق بارز و درجه اول آن امامان معصوم است) را داده است.

بنابراین آنچه از احكام و دستورات نماز است همان دستوراتى است كه خدا به پیامبر داده است و پیامبر براى ما بیان نموده است. و احادیث پیامبر صلوات الله علیه و آله به وسیله اهل بیت آن بزرگوار و اصحاب و تابعین و علاقه مندان و ارادتمندان و دانشمندان حدیث و روایت با تحمل سختى ها و دشوارى ها و با زحمت هاى فراوان محفوظ مانده است. و در این راه سختى هاى فراوان كشیده اند و دانشهایى را براى درك و فهم و تجزیه و تحلیل و نقد و بررسى احادیث و روایات بنا نهاده و تأسیس نمودند.

نکته 4):

به عنوان نمونه: در كتاب شریف وسایل الشیعه كه بر اساس جمع آورى و ترتیب احادیث اهل بیت علیهم السلام نوشته شده است و از جوامع روایى ثانوى به حساب مى آید و مرجع علمى براى فقها و علما و دانشمندان است و براى مباحث علمى و فقهى به آن استناد مى شود بیش از هفت هزار روایات درباره نماز و خصوصیات و جزئیات آن از طریق اهل بیت پیامبر علیهم السلام نقل نموده است.

و در هر یك از جوامع دیگر، جوامع اولى مثل كافى، فقیه، تهذیب و جوامع ثانوى مانند: بحار ـ وسایل ـ وافى نیز به همین ترتیب مقدار قابل توجهى از روایات درباره نماز و شرح و توضیح آن آمده است.

از جمله در وسایل ج 3 ص 5، (چاپ اسلامیه ـ حدیث شماره 4383) از جوامع اولى (فروع كافى ـ من لایحضره الفقیه و تهذیب) باضافه كتابهاى علل الشرایع و معانى الاخبار و تفسیر عیاشى نقل مى نماید: از زراره نقل شده است كه گفت از امام باقر از آنچه از نماز كه خداى عز و جل واجب نموده است پرسیدم فرمود: پنج نماز در شب و روز. گفتم آیا خدا آنها را نام برده و در كتابش بیان كرده؟ فرمود: آرى، خداى تعالى به پیامبرش فرمود:« اقم الصلاة لدلوك الشمس الى غسق اللیل »(سوره اسراء، آیه 78) و دلوك شمس موقع زوال آن است و بین دلوك شمس تا نیمه شب چهار نماز است كه خدا آنها را نام برده و بیان كرده و بر ایشان وقت قرار داده. و غسق لیل نصف شب است. سپس خداى تبارك و تعالى فرمود: «و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا »(سوره اسراء، آیه 78) پس این نماز پنجم است. و خداى تبارك و تعالى فرمود: « أقم الصلاة طرفى النهار »(سوره هود، آیه 114) و دو طرف روز مغرب و صبح است. « و زلفا من اللیل »(سوره هود، آیه 114) كه نماز عشاء است. و خداى تعالى فرمود: « حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى »(سوره بقره، آیه 238) و صلوة وسطى نماز ظهر است و آن اول نمازى است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله گذارد و ظهر وسط روز و وسط دو نماز صبح و عصر است. « و قوموا للّه قانتین » (سوره بقره، آیه 238) و این آیه در روز جمعه نازل شد و رسول خدا(ص) در سفر بود پس پیامبر صلی الله علیه و آله در نماز قنوت خواند (و دستها را براى قنوت و دعا بالا برد).

خوب است توجه داشته باشیم كه اگر قرار است شخص مذكور مستقیما از قرآن كریم استفاده نماید این آیات را چگونه عمل مى نماید؟

و همچنین آیات دیگر از جمله:

«و من اللیل فاسجد له و سبحه لیلا طویلا »(سوره انسان، آیه 26)

« و اسجد »(سوره علق، آیه 19)

« و من اللیل فسبحه و ادبار السجود » (سوره ق، آیه 40)

« الراكعون الساجدون »(سوره توبه، آیه 112)

«فسبح بحمد ربك و كن من الساجدین » (سوره حجر، آیه 98)

« انما یومن بآیاتنا الذین اذا ذكروا بها خرّوا سجدا »(سوره سجده، آیه 15)

«تراهم ركعا سجدا » (سوره فتح، آیه 29)

« و تسبحوه بكرة و اصیلاً » (سوره فتح، آیه 9)

«یسبح له فیها بالغدو و الآصال »(سوره نور، آیه 36)

« و اذكر ربك كثیرا و سبّح بالعشى و الابكار »(سوره آل عمران، آیه 41)

«و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها »(سوره طه، آیه 130)

« و من آناء اللیل فسبح و اطراف النهار »(سوره طه، آیه 130)

« و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك بالعشى و الابكار »(سوره غافر، آیه 55)

« و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب »(سوره ق، آیه 39)

«فسبح باسم ربك العظیم »(سوره واقعه، 74 و 96 و سوره الحاقه، آیه52)

« سبح اسم ربك الاعلى »(سوره اعلى، آیه 1)

«فسبح بحمد ربك و استغفره » (سوره نصر، آیه 3)

«و من اللیل فسبحه و ادبار النجوم »(سوره طور، آیه 49)

«و سبحوه بكرة و اصیلا » (سوره احزاب، آیه 42)

« ان لك فى النهار سبحا طویلا »(سوره مزمل، آیه 7)

« و من اللیل فتهجد به نافلة لك »(سوره اسراء)

« قم اللیل الا قلیلا نصفه او انقص منه قلیلا او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا ان ناشئة اللیل هى اشدّ وطا و اقوم قیلاً »(سوره مزمل)

«قد افلح من تزكى و ذكّر اسم ربه فصلى »(سوره اعلى، آیه 15)

« الذین یذكرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم » (آل عمران، آیه 191)

« و اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى یراءون الناس و لایذكرون الله الا قلیلا »(سوره نساء، آیه 142)

«و اذكر اسم ربك بكرة و اصیلا »(سوره انسان، آیه 25)

« فاذا قضیتم الصلاة فاذكروا اللّه قیاما و قعودا و على جنوبكم »(سوره نساء، آیه 103)

نکته 5):

به طور خلاصه با توجه به این آیات و دیگر آیات قرآن كریم ایشان باید اهل تهجد و نماز شب و تلاوت قرآن درشب و ذكر و عبادت و سجده و تسبیح به هنگام صبح و شب و... باشند و همان چیزى را كه خودش نماز مى داند ، دائما در همان حال باشد: «فى صلاتهم دائمون» (سوره معارج، آیه 23)

و عمل خاصى را به عنوان نماز انجام مى دهد و براى آن برخیزد و ذكر كثیر داشته باشد وگرنه به بیان صریح آیه قرآن منافق خواهد بود. «و اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى و لایذكرون الله الا قلیلا» (سوره نساء، آیه 142) و تمام اوامر قرآنى را باید انجام دهد.

به هر حال خوب است روشن شود كه این همه آیات قرآن درباره ذكر و تسبیح و تلاوت قرآن و سجده و ركوع و قنوت و طهارت و مواقع خاصى سجده و ذكر و تسبیح و مانند اینها را چگونه عمل مى كند؟

و اگر مى گوید نمى دانم كه چه باید بكنم در این صورت جواب دهد كه با این آیه قرآن «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون» (نحل، آیه 43 - انبیاء، آیه 7) چه مى كند اگر خود او اهل ذكر و قرآن ومعارف دینى نیست) باید برود و از اهل ذكر بپرسد.

و با این آیه قرآن كه مى فرماید: «و ما كان المومنون لینفروا كافة فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون » (سوره توبه، آیه 122) چه مى كند؟ آیا از آنهایى است كه براى تفقه در دین رفته است و فقه دین یادگرفته؟ یا از آنهایى است كه از كلام و گفتار كسانى كه علم دین یاد گرفته اند بهره مند مى گردد؟

 منبع: قرآن پژوه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا خداوند درخواست شیطان که عمر دراز برای گمراه کردن انسان‌ها بود را قبول کرد؟ مگر خداوند نعوذ بالله سختی و مشقت ما را می‌خواهد؟

 

به نظر خودتان با توجه به شناختی که از خداوند دارید، چطور؟ «آیا خدا قصد مشقت به معنای آزار و اذیت بندگانش را می‌نماید؟!». پس هنگام طرح سؤال نیز باید مراقب نفوذ شیاطن بود. بخش اول یک سؤال منطقی راجع به طول عمر ابلیس است؟ اما بخش دوم، مربوط به خدا و اراده‌ی اوست و بنده‌اش باید مراقبت کند. بدون هیچ پاسخی، عقل حکم می‌کند که او خیر محض، رحمان و رحیم است.

*- بسیاری بر این گمانند که خداوند متعال به ابلیس عمر طولانی داد تا انسان‌ها را بفریبد! همین باور خودش غلط است، چرا که از خداوند سبحان "شر" صادر نمی‌گردد. در این گمان، برای اراده‌ی الهی (طول عمر)، هدفی بیان شده است (برای فریب مردم)، خب این غلط است.

پس اجازه دهید که گام به گام، یک مرور اجمالی در چند آیه‌ی مربوطه نماییم تا مطلب روشن‌تر شود.

بخش اول:

خداوند متعال فرمود که به آدم سجده کنید و ابلیس لعین، به خاطر تکبرش [که استکبار ریشه تمامی تخلفات می‌باشد] سرپیچی کرد. خداوند منّان، او را در جا هلاک یا اخراج ننمود، بلکه یک دادگاهی برایش تشکیل داد و پرسید: علت سرپیچی‌ات را بگو: آیا تکبر کردی، یا واقعاً در مقامات عالی قرار داری که این امر من، تو را شامل نمی‌گردد؟

« قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ » (ص / 75)

ترجمه: (خداوند) گفت: اى ابليس، چه چيز تو را مانع شد از اينكه به چيزى كه من با دو دست خود (بلاواسطه و با اراده خود) آفريدم سجده كنى؟ آيا تكبّر ورزيدى يا واقعا از برترين‏ها بودى؟

ابلیس که می‌دانست اولاً از برترین‌ها نمی‌باشد و ثانیاً در محضر خدا نمی‌شود دروغ گفت، به تکبرش اقرار کرد و گفت:

« قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ » (همان / 76)

ترجمه: گفت: من از او بهترم، زيرا مرا از آتش آفريدى و او را از گِل.

خداوند متعال نیز او را از مقامی که داشت اخراج کرد، چرا که آن مقام، جایگاه متکبرین نمی‌باشد و فرمود:

« قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ» (همان / 77 و 78)

ترجمه: فرمود: «پس، از آن [مقام قُرب و جمع ملائک مقرب من‏] بيرون شو، كه تو رانده شده‏اى * و به يقين لعنت من بر تو تا روز جزا خواهد بود. (لعنت، یعنی از نظر لطف، رحمت و مغفرت من محرومی).

بخش دوم:

ابلیس لعین که از یک سو دید رانده شده است و از سوی دیگر تکبرش اجازه نمی‌داد که استغفار و توبه کند و فرصتی مجدد برای انجام  امر الهی به او داده شود، از خدا خواست که نه تنها او را سریعاً یا به زودی هلاک نکند، بلکه به او تا پایان دنیا و حتی بیشتر از آن، بلکه تا روز قیامت، عمر طولانی دهد. چرا که تا مرگ نرسد، هیچ کس مشمول عذابی که چاره‌ای از آن ندارد نمی‌گردد و می‌تواند کم و بیش تمتعی از دنیا ببرد. لذا از خدا خواست که او را تا قیامت زنده نگهدارد.

« قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (ص، 79)

ترجمه: گفت: پروردگارا، پس مرا تا روزى كه آنها (انسان‌ها و ...) برانگيخته مى‏شوند مهلت ده؛

اما خداوند متعال این درخواست ابلیس لعین را به هیچ وجه مستجاب ننمود، بلکه به او فرمود: تو تا وقتش که در علم من معین و معلوم است، زنده خواهی بود.

« قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ * إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ » (همان / 80 و 81)

ترجمه: گفت: همانا تو از مهلت‏يافتگانى * تا روزی که وقت آن معين (معلوم) است.

بخش سوم:

*- هر کسی مدت عمری دارد که علمش نزد خداست، ابلیس نیز از این قاعده مستثنا نمی‌باشد.

*- زمان مرگ را خداوند متعال از همان ابتدا اطلاع نمی‌دهد. چرا که همگان باید هر لحظه منتظر پایان مدت‌شان و آماده‌ی انتقال باشند، چنان که هر لحظه مرگ لحظات و گذشته را تجربه می‌کنند؛ مضافاً بر این که اطلاع قبلی، راه امید (رجا) را می‌بندد و خوف و ناامیدی را حاکم می‌کند، پس با امر هدایت مغایرت دارد؛ مضافاً بر این که ضمن قطعی بودن طول عمر هر کس در علم خدا، کم و زیاد شدن‌هایی در کار هست، مثل این که صله ارحام، نماز اول وقت، تهجد شب، صدقات، دعا و ... طول عمر می‌آورد و بسیاری از گناهان از عمر قطعی می‌کاهد و ... .

*- ابلیس لعین تا همان موقع نیز طول عمر داشت، چنان که عبادت شش هزار ساله داشته است، که گفته شده معلوم نیست از سال‌های دنیوی است یا اخروی.

*- طول عمر و مهلت دادن، برای اغلب مردمان وجود دارد. این مهلت، برای عاقل، مؤمن و کسی که مستکبر نیست، فرصت مناسبی است تا با کسب معرفت و تشدید ایمان، طریق تقوا، استغفار و توبه را پیش گیرد، و برای کسی که مستکبر، کافر و ظالم است، نقمتی است که سبب سقوط بیشتر خودش می‌گردد.

بخش چهارم:

ابلیس و سایر شیاطین از جنس انسان و جنّ، هیچ تسلطی بر مؤمن ندارند. ابلیس خودش بیشتر و بهتر از دیگران می‌دانست که به رغم تمامی دشمنی و حسادتش به انسان، هیچ سلطه‌ای برای فریب او ندارد، لذا خودش در بیان این هدف، استثنا قایل شد و گفت:

« قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » (همان / 82 و 83)

ترجمه: [شيطان‏] گفت: «پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جدّا از راه به در مى‏برم * مگر آن بندگانت که خالص شده‌اند.

بدیهی است که دل ابلیس رجیم، برای بندگان مؤمن و خالص نسوخته بود، بلکه می‌دانست که هیچ راه نفوذی به آنان ندارد.

راه نفوذ و کار ابلیس (جمیع شیاطین):

تنها راه "نفوذ" شیاطین جنّ و انس، نَفس حیوانی انسان است که بر دو ستون "شهوت و غضب" استوار می‌باشد و کارش نیز فقط "وسوسه‌ و فریب" است. یک دیوار یا یک عکس، یا یک میز و صندلی و ... نیز می‌تواند انسان را "وسوسه" کند، لذا ابلیس و سایر شیاطین، فقط از این راه می‌توانند نفوذ و وسوسه کنند. البته افسار این نفس و لگام این حیوان، در دست خود انسان است، پس می‌تواند آن را مهار کند و راه نفوذ را ببندد. اما اگر کسی به جای مهار نفس، مهار خود را به نفس داد و مهار نفس را نیز به شیاطین داد، البته که به میل و اراده‌ی خود، فریب می‌خورد. در عالمَ سیاست یا تجارت ندیدید که گویی یک عده دوست دارند که دیگران به آنها دروغ بگویند و فریب‌شان بدهند؟!

روش کارِ نهایی ابلیس لعین:

ابلیس وقتی دید که هیچ یک از بهانه‌هایش برای توجیه نافرمانی‌اش کارساز نیافتاد [که خداوند علیم است و فریب نمی‌خورد]، در آخر کار گناه را گردن خدا انداخت و گفت: حالا که تو مرا گمراه کردی، من هم با بندگانت چنین و چنان می‌کنم!

« قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ » (الحجر، 39)

ترجمه: گفت: «پروردگارا، به سبب آنكه مرا گمراه ساختى، من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت.

ابلیس (با به کارگیری خدمه‌اش از سایر شیاطین انس و جنّ)، همین توجیه ناکارآمد را به انسان وسوسه می‌کند تا انسان به جای آن که پس از ارتکاب معصیت، بگوید: خدایا غلط کردم، به خودم ظلم کردم، طلب مغفرت (استغفار) می‌کنم و به سوی تو باز می‌گردم (توبه)؛ بگوید: خدا شیطان را خلق کرد و به او طول عمر داد تا به جان انسان بیافتد و او را گمراه سازد!

این روش و توجیه، کاملاً شیطانی است. انسان وقتی می‌بیند که از یک سو ایمان راسخی به توحید و معاد ندارد، از سوی دیگر نه تنها شدت محبتی به خالق و پروردگارش ندارد، بلکه دلش مملو از حبّ دنیا شده است و دوست دارد که مرتکب گناه شود، می‌گوید: تقصیر خداست که به ابلیس طول عمر داد!

نکته: ابلیس هم نباشد، سایر شیطان‌ها، یعنی انسان‌ و اجنه‌ی مطرود شده از رحمت الهی هستند که وسوسه کنند. هیچ کدام هم نباشند، نَفس اماره‌ی انسان که وسوسه را می‌پذیرد هست و چنان که بیان شد، حتی یک دیوار یا سنگ جامد نیز می‌تواند وسیله و بهانه‌ای برای وسوسه‌ی نفس باشد. پس مهم این است که "نفس انسان" در اختیار خودش باشد؛ و تمامی معارف و احکام برای ظهور این قابلیت و توان در انسان می‌باشد.

منبع: پایگاه پاسخگویی به شبهات

 

 

 

 

 

 ساده‌ترین راه اثبات وجود خدا چیست؟ راحت‌ترین راهی که می‌توانیم به دوستانمان که با تبلیغات سوء دچار شک شده‌اند نشان دهیم کدام است؟

با توجه به اهمیت بحث، لازم است به تمامی نکات ذیل با تأمل و تدبر دقت شود:

الف ـ در وجود خداوند متعال هیچ شکی نیست که اثبات بخواهد. اگر کسی با همین چشم سر و ظاهر بینی ساده هم به عالم هستی نگاه کند، هیچ جایی برای شک باقی نمی‌نماند. چطور ممکن است کسی که می‌داند هیچ چیزی خود به خود به وجود نمی‌آید و هیچ نظمی، اگر چه به کوچکی نظم یک اتاق، یک کلاس، یک دستگاه و ... خود به خود و بدون ناظم به وجود نمی‌آید، اینک شک کند که آیا نظم عالمانه، حکیمانه و قادرانه‌ی جهان هستی، خود به خود به وجود آمده است و خالقی و ناظمی علیم، و نگاهدارنده‌ای قادر و هدایت کننده‌ای مدبر نداشته است. لذا فرمود:

«...أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض ...» (ابراهیم –10)

ترجمه: مگر در الله‌یی که ایجاد کننده و گستراننده‌ی آسمان‌ها و زمین می‌باشد شکی هست؟

‏ب ـ  شخصی از امام صادق (ع) پرسید: چگونه خدا را بشناسیم؟ ایشان بدین مضمون فرمودند: شناخت خدا کار شما نیست! سؤال کننده متعجب شد و پرسید: پس چه؟ فرمود: بر خداوند است که خود را به شما بشناساند. پرسید: پس تکلیف ما چیست؟ فرمود: به آن شناسایی ایمان بیاورید.

توضیح: آن چه انسان نسبت به آن معرفت کامل پیدا کند (نفوذ علمی پیدا کند)، معلوم است که کوچک‌تر از عقل و درک او می‌باشد که شناسنده توانسته‌ است بر آن احاطه‌ی علمی پیدا کند. ما حتی یک موجود یا یک فرمول یا یک مفهوم بزرگ‌تر و عمیق‌تر از عقل و سطح علمی‌ خود را نمی‌توانیم بشناسیم و به علائم و نشانه‌های آن اکتفا می‌کنیم، چه رسد به خداوند متعال.

پس بر ما نیست که برویم و خداوند متعال را بشناسیم، بلکه بر اوست که خود را به ما بشناساند و او نیز این کار را کرده است. انسان به هر ذره‌ای که نگاه کند، نشانه‌ها و علامت‌های خالقی علیم، حکیم و قادر را در آن می‌بیند. پس کافی است که چشم خود را نبندد و خود را به جهالت نزند و به آن شناسایی اقرار کرده و ایمان بیاورد.

 

ج ـ  اما در عین حال آسان‌ترین راه دسترسی به آن شناختی که خداوند خود عطا فرموده است «فطرت» می‌باشد. چرا که رجوع به خود بسیار راحت‌تر، جامع‌تر و سریع‌تر از رجوع به غیر است و دست کم انسان خود را بهتر می‌شناسد و به آن چه در وجود خود دارد شک نمی‌کند. مضاف بر این که فطرت در همه افراد وجود دارد و قابل تغییر دادن نیز نمی‌باشد. و بیان فطرت نیز در انسان‌های متفاوت، یکسان است. کافی است انسان حجاب را بردارد. لذا فرمود:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» (الروم - 30)

ترجمه: پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.

بهترین راه خدا شناسی، همان خود شناسی است. کسانی که از خود غافل شده و در بیرون به دنبال خدایی می‌گردند، یا به نتیجه‌ای نمی‌رسند و یا بسیار دیر به نتایجی می‌رسند که آنها را به خود باز می‌گرداند. لذا پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع) می‌فرمودند:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه» (بحارالانوار, ج 2, ص 32). یعنی: هر کس خود را شناخت، خدا را شناخته است.

فطرت گنجینه‌ای از معلومات و معارفی است که خداوند در وجود انسان قرار داده است و هر کس می‌تواند با توجه به فطرت خود به معارف بسیار و متفاوتی دست‌یابد. کافی است به آن رجوع کند.

یکی از این معارف، معرفت «عشق» است که بدون نیاز به کسب از بیرون در وجود همگان قرار دارد و بدون نیاز به تعریف و ترجمه، برای همه شناخته شده است. هر انسانی «عشق» را در وجود خود می‌یابد و می‌داند که عاشق است.

حال کافی است که انسان صرف نظر از مصداق‌هایی که در بیرون برای تعلق و ابراز عشق می‌یابد، به درون خود مراجعه نموده و ببیند که عاشق چیست یا کیست؟

اولین معشوق هر انسانی، «هستی» است. انسان عاشق،‌ هستی، وجود و بودن است. پس عاشق «حی لا یموت» است.

عشق به هستی، یعنی «عشق به کمال». چون هستی همان کمال است و نیستی «نقص کمال» است. وقتی می‌گوییم: جهل، یعنی نبود علم –وقتی می‌گوییم: زشتی، یعنی نبود زیبایی –وقتی می‌گوییم: ضعف، یعنی نبودن قوت و قدرت.

کافی است از هر انسانی بپرسید که چه چیزی را دوست دارد؟ اگر دقت کنید هر چه را نام ببرد، کمال است. مثلاً می‌گوید: من! هستی، زیبایی، علم، حکمت، قدرت، رأفت، مهربانی، خشم، گذشت، انتقام، غنا و توانگری، سلامتی و ... را دوست دارم. اینها همه اسم‌های خداوند متعال است، چرا که او هستی و کمال مطلق است. خداوند حی، جمیل، علیم، حکیم، قادر، رئوف، رحمن، رحیم، قاهر، غفور، منتقم، غنی، سلیم و ... می‌باشد. و هیچ کمالی وجود ندارد، مگر آن که تجلی او (اسم او) باشد. پس انسان فقط عاشق اوست و هر چه را در بیرون نیز عاشق می‌شود، چون تجلی معشوق را در او می‌بیند. مثلاً زیبایی را در یک شخص یا گل و یا قدرت را در میز و پست یا غنا را در پول می‌بیند و گمان می‌کند که این همان معشوق است!

اگر از عاشق بپرسید که آخر علم، آخر زیبایی، آخر غنا ... و نهایت هستی کجاست؟ پاسخی ندارد جز آن که بگوید: آخری ندارد، چون آخر داشتن یعنی محدود شدن و محدود شدن یعنی ورود نقص و نیستی. اگر بپرسید: آخر عشق تو به این کمالات کجاست و حد آن چقدر است؟ باز پاسخ می‌دهد که چون معشوق بی‌حد است، عشق من نیز بی‌حد است. پس انسان در فطرت خود می‌یابد که به صورت مطلق و بی‌حد، عاشق کمال مطلق و بی‌حد است. و آن چه بیرون از مصادیق زیبایی، علم ... و سایر کمالات می‌یابد، همه تجلی و محدود هستند، پس باید آن معشوق بی‌حد، آن هستی مطلق، آن کمال مطلقی که این عاشق اوست، وجود داشته باشد. و آن همان خداست که به «الله» یا سایر اسامی در لسان قرآن و نام‌های دیگر در سایر زبان‌ها نامیده می‌شود.

در نتیجه بهترین راه اثبات خدا، فطرت، یعنی رجوع به خود و خود شناسی است. هر کسی در خود می‌یابد که: نه خودش خودش را آفریده است و نه دیگری که چون خودش مخلوق است او را آفریده است، پس او و جهان هستی آفریننده‌ای دارد که به غیر از عناصر جهان است.

 

هر کسی با نگاه به جهان هستی و عناصر محدود آن می‌یابد که خالق باید به غیر از این عناصر باشد، چون اگر از اینها باشد خود نیز مانند اینها محدود، ناقص و در نتیجه مخلوق است.

و هر کسی در درون خود عشق به هستی و کمال مطلق را می‌یابد و می‌فهمد که هر چه می‌کند برای رسیدن به کمال است. پس باید کمالی وجود داشته باشد. و چون حد و حصر نقص است، آن کمال باید بی حد و حصر و نقص باشد و چون چنین است به وصف نمی‌آید و چون وجودش همه جا دیده می‌شود و در عین حال قابل وصف نیست، انسان از دیدن او و در شناخت او به «وله –حیرت» می‌افتد و لذا او را «الله» یعنی معبودی که همه در او در حیرت‌اند می‌نامد.

سبحان الله عما یصفون –خدا منزه از آن چیزی است که وصفش می‌کنند.

منبع: پایگاه پاسخ به شبهات

 

 

 

 

 

سئوالات اعتقادی (3)

اگر خداوند تمامی موجودات را خلق نموده است و بحث علت و معلول مطرح است، پس خود خدا چگونه به وجود آمده است؟ اصلا خدا چطور وجود دارد؟ چه شکلی دارد؟

 

این سؤال از یک فرض اشتباه ناشی شده است و آن این که تصور می‌شود هر موجود نیاز به علت دارد، در حالی این جمله درست و فرض صحیح این است که هر پدیده ای به علت نیاز دارد، یعنی چیزی که نبوده و وجود یافته است، وجودش نیاز به علت دارد. پس هر موجودی نیاز به آفریدگار ندارد تا بگوییم خدا هم یکی از موجودات است، پس آفریدگار او کیست؟ بلکه هر آفریده‏ای آفریدگار می‌خواهد و خدا آفریده نیست تا به حکم این قانون آفریدگار بخواهد. کاملاً روشن است که اگر موجودی فرض شود که همیشه بوده و هیچ گاه معدوم نبوده تا به وجود آید، نیاز به آفریده و علت نیز نخواهد داشت.

پاسخ سؤال را به بیان ساده‏تری می‌توان بیان کرد:

اگر کسی سؤالات ذیل را از شما بپرسد، چه پاسخی به آن می‌دهید:

رطوبت هر چیز از آب است، رطوبت آب از چیست و از کجا است؟

چربی همه غذاها از روغن است، چربی روغن از چه و از کجا است؟

شوری همه چیز از نمک است، شوری نمک از چیست؟

وقتی به اتاق کار خود یا منزل مسکونی خود نگاه می‌کنید و می‌بینید روشن است، از خود می‌پرسید آیا روشنایی از خود اتاق است؟ فوراً به خود پاسخ منفی می‌دهید، زیرا اگر روشنی اتاق از خود بود، نباید هیچ وقت تاریک بشود، در حالی که پاره‏ای از اوقات تاریک و گاهی روشن است. پس روشنی آن از جای دیگر است. به این نتیجه می‌رسیم که روشنی اتاق و خانه ما در اثر ذرات یا امواج نور است که به آن تابیده است. آن گاه از خود سؤال می‌کنیم روشنی خود نور از کجا است؟ پاسخ این است که روشنی نور از خود آن است.

همینگونه به سؤال‏های قبلی پاسخ می‌دهیم که رطوبت آب، چربی روغن و شوری نمک از چیز دیگری نیست.

این خاصیت طبیعی و ذاتی آن‏ها است. آب ذاتاً مرطوب است. روغن ذاتاً چرب است و نمک ذاتاً شور است. نیز نور ذاتاً روشن است. در هیچ نقطه جهان نمی­توانیم نوری پیدا کنیم که تاریک باشد و چیز دیگر آن را روشن کرده باشد. ذرات نور هر جا باشند، روشن‌اند و روشنی جزء ذات آن‏ها است.

روشنایی ذرات نور از چیز دیگر و عاریتی نیست. ممکن است ذرات نور از بین برود، ولی ممکن نیست موجود باشند، ولی تاریک! بنابراین اگر کسی بگوید روشنایی هر محوطه‏ای از جهان، معلول نور است، پس روشنایی خود نور از کجا است، فوراً می‌گوییم روشنایی نور جزء ذات آن است.

هم چنین هنگامی که سؤال شود :هستی هر موجودی از خدا است، پس هستی خدا از کیست، پاسخ می‌دهیم هستی خدا ذاتی او و از خود او است و از جای دیگر نیست، مانند این که بپرسیم اصل وجود و هستی از چه چیزی به وجود آمده و مبدأ اصل وجود چیست ؟ معلوم است که اصل وجود و هستی از چیزی به وجود نمی‌آید، چون هر چیز دیگر غیر از وجود، عدم و نیستی است و وجود و هستی از عدم و نیستی به وجود نمی‌آید.

وجود حق تعالی مساوی با وجود مطلق و اصل و حقیقت وجود است. همان گونه که بی معنا است سؤال کنیم اصل و حقیقت وجود چگونه به وجود آمده یا مبدأ آن چیست ؟ بی معنا است که بگوئیم خدا چگونه به وجود آمده است؟ چون فرض چنین سؤالی این است که خدا نبوده و بعد به وجود آمده است و حالا در مورد چگونگی وجود خدا سؤال می‌کنیم اما وقتی که وجود خداوند ازلی و ابدی و مساوی با حقیقت و اصل وجود و هستی باشد، فرض این که خدا زمانی بوده ، نیز اشتباه است، پس دیگر نوبت به سؤال از چگونگی به وجود آمدن اصلا نمی‌رسد.

در مورد مثال‌های زده شده نیز باید توجه داشت که منظور از ذاتی بودن رطوبت برای آب، شوری برای نمک، چربی برای روغن و... هرگز این نیست که مثلاً رطوبت آب چون ذاتی آن است، پس آفریدگاری ندارد، بلکه منظور این است که آفریدگار جهان، آب را طبعاً و ذاتاً مرطوب آفریده است، به طوری که هرگز نمی‌توان رطوبت را از آب جدا کرد. همان گونه که وجود و هستی را نمی‌توان از خداوند جدا فرض کرد .این مثال‏ها برای نزدیک کردن مطلب به ذهن زده می‌شود وگرنه بین این مثال‏ها و موضوع مورد بحث، تفاوت زیادی است، زیرا وقتی می‌گوییم وجود همه چیز از خدا است و وجود خدا از او است، یعنی آفریده کسی نیست و وجود و هستی، ذاتی او است.

اما وقتی می‌گوییم روشنایی همه چیز از نور است و روشنایی نور از خود او است، معنایش این نیست که نور آفریدگاری ندارد، بلکه معنایش این است که آفریدگار جهان نور را این طور آفریده است که روشنایی جزء ذات او باشد و روشنائی از نور جدا نیست، همان گونه که وجود و هستی از خداوند جدا نیست.

جهت آگاهی بیش­تر به کتاب «علل گرایش به مادیگری»، بحث ریشه نیازمندی اشیا به علت و منابع ذیل مراجعه کنید:

1. ده درس از عقاید اسلامی(درس اول) از استاد قرائتی

2. آموزش عقاید اسلامی بخش توحید از استاد مصباح یزدی

3.توحید شهید مطهری

4. براهین اثبات وجود خدا از آیت الله جوادی

5. توحید در قرآن از آیه الله جوادی

 

منبع: مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینیاگر خداوند تمامی موجودات را خلق نموده است و بحث علت و معلول مطرح است، پس خود خدا چگونه به وجود آمده است؟ اصلا خدا چطور وجود دارد؟ چه شکلی دارد؟

 

این سؤال از یک فرض اشتباه ناشی شده است و آن این که تصور می‌شود هر موجود نیاز به علت دارد، در حالی این جمله درست و فرض صحیح این است که هر پدیده ای به علت نیاز دارد، یعنی چیزی که نبوده و وجود یافته است، وجودش نیاز به علت دارد. پس هر موجودی نیاز به آفریدگار ندارد تا بگوییم خدا هم یکی از موجودات است، پس آفریدگار او کیست؟ بلکه هر آفریده‏ای آفریدگار می‌خواهد و خدا آفریده نیست تا به حکم این قانون آفریدگار بخواهد. کاملاً روشن است که اگر موجودی فرض شود که همیشه بوده و هیچ گاه معدوم نبوده تا به وجود آید، نیاز به آفریده و علت نیز نخواهد داشت.

پاسخ سؤال را به بیان ساده‏تری می‌توان بیان کرد:

اگر کسی سؤالات ذیل را از شما بپرسد، چه پاسخی به آن می‌دهید:

رطوبت هر چیز از آب است، رطوبت آب از چیست و از کجا است؟

چربی همه غذاها از روغن است، چربی روغن از چه و از کجا است؟

شوری همه چیز از نمک است، شوری نمک از چیست؟

وقتی به اتاق کار خود یا منزل مسکونی خود نگاه می‌کنید و می‌بینید روشن است، از خود می‌پرسید آیا روشنایی از خود اتاق است؟ فوراً به خود پاسخ منفی می‌دهید، زیرا اگر روشنی اتاق از خود بود، نباید هیچ وقت تاریک بشود، در حالی که پاره‏ای از اوقات تاریک و گاهی روشن است. پس روشنی آن از جای دیگر است. به این نتیجه می‌رسیم که روشنی اتاق و خانه ما در اثر ذرات یا امواج نور است که به آن تابیده است. آن گاه از خود سؤال می‌کنیم روشنی خود نور از کجا است؟ پاسخ این است که روشنی نور از خود آن است.

همینگونه به سؤال‏های قبلی پاسخ می‌دهیم که رطوبت آب، چربی روغن و شوری نمک از چیز دیگری نیست.

این خاصیت طبیعی و ذاتی آن‏ها است. آب ذاتاً مرطوب است. روغن ذاتاً چرب است و نمک ذاتاً شور است. نیز نور ذاتاً روشن است. در هیچ نقطه جهان نمی­توانیم نوری پیدا کنیم که تاریک باشد و چیز دیگر آن را روشن کرده باشد. ذرات نور هر جا باشند، روشن‌اند و روشنی جزء ذات آن‏ها است.

روشنایی ذرات نور از چیز دیگر و عاریتی نیست. ممکن است ذرات نور از بین برود، ولی ممکن نیست موجود باشند، ولی تاریک! بنابراین اگر کسی بگوید روشنایی هر محوطه‏ای از جهان، معلول نور است، پس روشنایی خود نور از کجا است، فوراً می‌گوییم روشنایی نور جزء ذات آن است.

هم چنین هنگامی که سؤال شود :هستی هر موجودی از خدا است، پس هستی خدا از کیست، پاسخ می‌دهیم هستی خدا ذاتی او و از خود او است و از جای دیگر نیست، مانند این که بپرسیم اصل وجود و هستی از چه چیزی به وجود آمده و مبدأ اصل وجود چیست ؟ معلوم است که اصل وجود و هستی از چیزی به وجود نمی‌آید، چون هر چیز دیگر غیر از وجود، عدم و نیستی است و وجود و هستی از عدم و نیستی به وجود نمی‌آید.

وجود حق تعالی مساوی با وجود مطلق و اصل و حقیقت وجود است. همان گونه که بی معنا است سؤال کنیم اصل و حقیقت وجود چگونه به وجود آمده یا مبدأ آن چیست ؟ بی معنا است که بگوئیم خدا چگونه به وجود آمده است؟ چون فرض چنین سؤالی این است که خدا نبوده و بعد به وجود آمده است و حالا در مورد چگونگی وجود خدا سؤال می‌کنیم اما وقتی که وجود خداوند ازلی و ابدی و مساوی با حقیقت و اصل وجود و هستی باشد، فرض این که خدا زمانی بوده ، نیز اشتباه است، پس دیگر نوبت به سؤال از چگونگی به وجود آمدن اصلا نمی‌رسد.

در مورد مثال‌های زده شده نیز باید توجه داشت که منظور از ذاتی بودن رطوبت برای آب، شوری برای نمک، چربی برای روغن و... هرگز این نیست که مثلاً رطوبت آب چون ذاتی آن است، پس آفریدگاری ندارد، بلکه منظور این است که آفریدگار جهان، آب را طبعاً و ذاتاً مرطوب آفریده است، به طوری که هرگز نمی‌توان رطوبت را از آب جدا کرد. همان گونه که وجود و هستی را نمی‌توان از خداوند جدا فرض کرد .این مثال‏ها برای نزدیک کردن مطلب به ذهن زده می‌شود وگرنه بین این مثال‏ها و موضوع مورد بحث، تفاوت زیادی است، زیرا وقتی می‌گوییم وجود همه چیز از خدا است و وجود خدا از او است، یعنی آفریده کسی نیست و وجود و هستی، ذاتی او است.

اما وقتی می‌گوییم روشنایی همه چیز از نور است و روشنایی نور از خود او است، معنایش این نیست که نور آفریدگاری ندارد، بلکه معنایش این است که آفریدگار جهان نور را این طور آفریده است که روشنایی جزء ذات او باشد و روشنائی از نور جدا نیست، همان گونه که وجود و هستی از خداوند جدا نیست.

جهت آگاهی بیش­تر به کتاب «علل گرایش به مادیگری»، بحث ریشه نیازمندی اشیا به علت و منابع ذیل مراجعه کنید:

1. ده درس از عقاید اسلامی(درس اول) از استاد قرائتی

2. آموزش عقاید اسلامی بخش توحید از استاد مصباح یزدی

3.توحید شهید مطهری

4. براهین اثبات وجود خدا از آیت الله جوادی

5. توحید در قرآن از آیه الله جوادی

 

منبع: مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی

 

 

 

http://amin.zitova.ir/uploads/11

 

پاسخ به سئوالات دانش آموزی (8)
تربیتی و روانشناسی 1
 
من خیلی زود عصبانی می‌شوم و نزدیکانم از من رنجیده خاطر هستند. نمی‌دانم باید چه کار کنم، لطفاً راهنماییم کنید؟
در ابتدا به دو نکته توجّه داشته باشید:
الف. عصبانیت- تا زمانی که کنترل آن از اختیار خارج نشود- یک احساس کاملاً طبیعی و حاکی از سلامتی است که خداوند در انسان نهاده و دارای حکمت‌هایی از جمله دفاع و دفع خطرها می‌باشد.
ب. «خشم به طور معمول نسبت به دوستان و افرادی که مورد علاقه ما هستند، تجربه می‌شود».[1]
برای کنترل این احساس سه شیوه اصلی وجود دارد. که عبارتند از:
http://amin.zitova.ir/news/amin/412566/

 

Login
تعداد بازدید کنندگان تاکنون : 54263      اکنون : 2

معاونت تبلیغ و امور فرهنگی حوزه‌های علمیه - مدیریت همکاری‌های تبلیغی
اداره مدارس امین ... تلفن 
٠٢۵٣٧٢۵۵٨٩٠   داخلی ۴۶٩